تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1134

مساهمون:

ص١١٣٤

451

چو سرو اگر به خرامى دمى به گلزارى * خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى
ز كفر زلف تو هر حلقه‌ئى و آشوبى ( 1 ) * ز سحر چشم تو هر گوشه‌ئى و بيمارى
مرو چو بخت من اى چشم مست يار به خواب * كه در پى است زهر سويت آه بيدارى
نثار خاك رهت نقد جان من ، هر چند : * كه نيست نقد روان را برِ تو مقدارى
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان * چو تيره‌راى شوى ، كى گشايدت كارى
سرم برفت و زمانى به سر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آى * به خنده گفت كه : « اى حافظ ! اين چه پرگارى . ؟ ( 2 )