تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1132

مساهمون:

ص١١٣٢

450

به جان او كه گرم دسترس به جان بودى ( 1 ) * كمينه پيشكش بندگانش آن بودى
به بندگىّ قدش سرو معترف گشتى * گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودى ( 2 )
به خواب نيز نمىبينمش چه جاى وصال * چو اين نبود و نديديم ، بارى آن بودى
اگر دلم نشدى پايبند طرّهء او * كىاش قرار درين تيره خاكدان بودى
به رخ چو مهر فلك بىنظير آفاق است * به دل دريغ كه يك‌ذرّه مهربان ( 3 ) بودى
درآمدى ز درم كاشكى چو لمعهء نور * كه بر دو ديدهء ما حكم او روان بودى ( 4 )
ز پرده نالهء حافظ برون كى افتادى * اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودى . ( 5 )