448
سحر با باد مىگفتم حديث آرزومندى * خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندى
دعاى صبح و آه شب كليد گنج مقصودست * بدين راه و روش مىرو كه با دلدار پيوندى
قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز * وراى حد تقريرست شرح آرزومندى
الا اى يوسف مصرى كه كردت سلطنت مغرور ( 1 ) * پدر را بازپرس آخر كجا شد مهر فرزندى ؟ !
جهان پير رعنا را ترحّم در جبلّت نيست * ز مهر او چه مىجوئى ، دل اندر وى چه مىبندى ؟
همائى چون تو عالىقدر حرص استخوان تا كى ؟ * دريغ از سايهء دولت كه بر نااهل افكندى
دل اندر زلف ليلى بند و كار عشق مجنون كن * كه عاشق را ، زيان دارد مقالات خردمندى
به سحر غمزهء فتّان ، دوابخشى و دردانگيز * به چين زلف مشكافشان ، دلارامى و دلبندى ( 2 )
درين سودا اگر سودىست با درويش خرسندست ( 3 ) * خدايا منعم گردان به درويشى و خرسندى
به شعر حافظ شيراز مىرقصند و مىنازند ( 4 ) * سيهچشمان كشميرىّ و تركان سمرقندى . ( 5 )