تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1116

مساهمون:

ص١١١٦

443

با مدعى مگوئيد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد ، از درد خودپرستى
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سرآيد * ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم ( 1 ) * با كافران چه كارت گر بُت نمىپرستى
سلطان ما خدا را ، زلفت شكست ما را ، * تا كى كند سياهى ، چندين درازدستى !
در گوشهء سلامت مستور چون توان بود * تا نرگس تو با ما گويد رموز مستى
آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها كه برخاست * كز سركشى زمانى با ما نمىنشستى
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ * چون برق ازين كشاكش پنداشتى كه جستى .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1116 | شمس الدين حافظ