441
اى كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختى * لطف كردى سايهاى بر آفتاب انداختى
تا چه خواهد كرد با ما آبورنگ عارضت * حاليا نيرنگ نقشى خوش بر آب انداختى ( 1 )
گوى خوبى بردى از خوبان خلّخ شاد باش * جام كيخسرو طلب كافراسياب انداختى
هر كسى با شمع رخسارت به وجهى عشق باخت * زان ميان پروانه را در اضطراب انداختى
طاعت من - گرچه از مستى خرابم - رد مكن * كاندرين شغلم به اميد ثواب انداختى ( 2 )
گنج عشق خود نهادى در دل ويران ما * سايهء دولت برين كُنج خراب انداختى
زينهار از آب شمشيرت كه شيران را از آن : * تشنهلب كردىّ و گُردان را در آب انداختى
خواب بيداران ببستى ، وانگه از نقش خيال : * تهمتى بر شبروان خيل خواب انداختى
پرده از رخ برفكندى يك نظر در جلوهگاه * وز حيا حور و پرى را در حجاب انداختى