436
از من جدا مشو كه توأم نور ديدهئى * آرام جان و ، مونس قلب رميدهاى
از دامن تو ، دست ندارند عاشقان * پيراهن صبورى ايشان دريدهئى
از چشم زخم خلق مبادت گزند ، از آنك * در دلبرى به غايت خوبى رسيدهئى
منعم مكن ز عشق وى ، اى مفتى زمان * معذور دارمت كه تو ، او را نديدهاى
دل بر مدار ، هان كه رسى هم به روز وصل * شبها چو زهر فرقت جانان چشيدهاى ( 1 )
دارى خيال پرسش عشاق بينوا * گوئى كه بوى صدق از ايشان شنيدهئى ( 2 )
اين سرزنش كه كرد ترا دوست ، حافظا * بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهئى ؟ ! .