435
اى كه با « سلسلهء زلفِ » دراز آمدهئى * فرصتت باد « كه ديوانهنواز آمده » ئى ( 1 )
ساعتى ناز مفرماى و بگردان عادت * چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهئى
پيش بالاى تو ميرم ، چه به صلح و چه به جنگ * كه به هر حال ، برازندهء ناز آمدهئى
آب و آتش به هم آميختهاى از رخ و لب ( 2 ) * چشم بد دور كه بس شعبدهباز آمدهئى
آفرين بر دل بىرحم تو كز بهر ثواب ( 3 ) * كُشتهء غمزهء خود را به نماز آمدهئى
زهد من با تو چه سنجد ، كه به يغماى دلم * مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهئى
گفت : « حافظ ، دگرت خرقه « شرابآلوده » ست : * مگر از مذهب اين طايفه بازآمدهاى ؟ » .