434
سحرگاهى كه مخمور شبانه * گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ، رهتوشه از مى * ز شهر هستىاش كردم روانه
نگار مىفروشم عشوهاى داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه
ز ساقىّ كمان ابرو شنيدم * كه اى تير ملامت را نشانه
نبندى زان ميان طرفى كمروار * اگر خود را ببينى در ميانه
برو اين دام بر مرغى دگر نه * كه عنقا را بلندست آشيانه
« كه » بندد طرف وصل از حسن شاهى * « كه با خود عشق بازد جاودانه » ؟ ( 1 )
نديم و مطرب و ساقى همه اوست * « خيال آبوگل در ره بهانه »
بده كشتىّ مى تا خوش برانيم * درين درياى ناپيدا كرانه ( 2 )
وجود ما معمّائيست حافظ * كه تحقيقش فسون است و فسانه . ( 3 )