421
گُلبن عيش مىدمد ، ساقى گُلعذار كو * باد بهار مىوزد ، بادهء خوشگوار كو
هر گل نو ، ز گلرخى ، ياد همىكند ولى : * گوش سخن شنو كجا ، ديدهء اعتبار كو
مجلس بزم عيش را غاليهء مراد نيست * اى دم صبح خوش نفس نافهء زلف يار كو
حسنفروشى گلم نيست تحمّل اى صبا * دست زدم به خونِ دل ، بهر خدا نگار كو
شمع سحر به خيرگى لاف ز عارض تو زد ( 1 ) * خصم ، زبان دراز شد ، خنجرِ آبدار كو
گفت مگر ز لعل من بوسه ندارى آرزو * مُردم ازين هوس ولى قدرت و اختيار كو
حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حكمت است * از غم روزگار دون ، طبع سخنگزار كو ( 2 ) .