420
خطّ عذار يار كه بگرفت ماه ازو * خوش حلقهئيست ليك به در نيست راه ازو
ابروى دوست گوشهء محراب دولت است * آنجا بساى ( 1 ) چهره و حاجت بخواه ازو
اى جرعهنوش مجلس جم ، سينه پاك دار * كايينهايست جام جهانبين كه آه ازو ( 2 )
كردار اهل صومعهام كرد مىپرست * اين دود بين كه نامهء من شد سياه ازو ( 3 )
صوفى مرا به ميكده بُرد از طريق عقل * بنگر كه كار من به چه سان شد تباه ازو
شيطانِ ( 4 ) غم هر آنچه تواند بگو بكن * من بردهام به بادهفروشان پناه ازو
ساقى چراغ مى به ره آفتاب دار * گو برفروز مشعلهء صبحگاه ازو
آبى به روزنامهء اعمال ما فشان * بتوان مگر سترد ( 5 ) حروف گناه ازو
حافظ كه ساز مطرب عشّاق ساز كرد ( 6 ) * خالى مباد عرصهء اين بزمگاه ازو
آيا درين خيال كه دارد گداى شهر : * روزى بود كه ياد كند پادشاه ( 7 ) ازو . ؟ !