408
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من * ور بگويم دل بگردان ، رو بگرداند ز من
روى رنگين را به هركس مىنمايد همچو گل * ور بگويم بازپوشان ، بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين * گفت مىخواهى مگر تا جوى خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود * كام بستانم ازو يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخى جان برآيد باك نيست * بس حكايتهاى شيرين بازمىماند ز من
گر چو شمعش بيش گريم ، بر غمم خندد چو صبح ( 1 ) * ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد * كو به چيزى مختصر چون بازمىماند ز من
ختم كن حافظ كه گر زين دست باشد درس شوق * عشق در هر گوشهئى افسانهئى خواند ز من ( 2 ) .