تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم * تبسّمى كن و جان بين كه چون همىسپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست * بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
غلام مردم چشمم كه با سياهدلى * هزار دانه شمارد چو درددل شمرم
بهر نظر بُت ما جلوه مىكند ليكن * كس اين كرشمه نبيند كه من همىنگرم