407
بالابلند عشوهگر سرو ناز من ( 1 ) * كوتاه كرد قصّهء زهد دراز من
ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهء معشوقهباز من
ياران به ناز و نعمت و ، ما غرق محنتيم * يا رب ! بساز كار من ؛ اى كارساز من
گفتم به دلق زرق ، بپوشم نشان عشق * غماز بود اشك و عيان كرد راز من
مىترسم از خرابى ايمان كه مىبرد : * محراب ابروى تو حضور نماز من
مست است يار و ياد حريفان نمىكند * ذكرش به خير ، ساقى مسكيننواز من
يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم او : * گردد شمامهء كرمش كارساز من
نقشى بر آب مىزنم از گريه حاليا * تا كى شود قرين حقيقت ، مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مىكنم * تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كارى نمىرود * هم مستى شبانه و راز و نياز من