406
كرشمهاى كن و بازار ساحرى بشكن * به غمزه رونق و « ناموس سامرى » بشكن ( 1 )
به باد ده سرو دستار عالمى ، يعنى : * كلاه گوشه به آيين سرورى بشكن
به زلف گو ، كه : ره و رسم سركشى بگذار * به غمزهء گوى كه قلب ستمگرى بشكن
برون خرام و ببر گوى خوبى از همهكس * سزاى حور بده ، رونق پرى بشكن ( 2 )
به آهوان نظر ، شير آفتاب بگير * به ابروان دو تا ، قوس مشترى بشكن
چو عطرساى شود زلف سنبل از دم باد * تو قيمتش به سر زلف عنبرى ( 3 ) بشكن
چو عندليب ، فصاحت فروشد اى حافظ * تو قدر او به سخن گفتن درى بشكن ( 4 ) .