400
منم كه شُهرهء شهرم به عشق ورزيدن ( 1 ) * منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم ( 2 ) * كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات * بخواست جام مى و گفت راز پوشيدن ( 3 )
مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست * به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن ( 4 )
به رحمت سر زلف تو واثقم ، ورنه : * كشش چو نبود از آن سو ، چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس * كه وعظ بىعملان واجب است نشنيدن
ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب * كه گرد عارض خوبان خوش است گر ديدن
مبوس جز لب معشوق و جام مى حافظ * كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن ( 5 ) .