396
چو گل هر دم به بويت جامه بر تن : * كنم چاك از گريبان تا به دامن
رُخت را ديد گل گوئى كه در باغ * چو مستان جامه را بدريد بر تن
من از دست غمت مشكل برم جان * ولى دل را تو آسان بردى از من ( 1 )
به قول دشمنان برگشتى از دوست * نگردد هيچكس با دوست ، دشمن
تنت در جامه چون در جام ، باده * دلت در سينه چون در سيم ، آهن
ببار اى شمع اشك از چشم خونين * كه شد سوز دلت بر خلق ، روشن
مكن كز سينهام آه جگرسوز * برآيد همچو دود از راه روزن
دلم را مشكن و در پا مينداز * كه دارد در سر زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بست است حافظ * بدين سان كارِ او در پا ميفكن ( 2 ) .
در جاى ديگر هم اشاره كردهام كه در هر بيت حافظ يك يا چند صنعت بديع نيز به كار برده شده است كه خود اين امر ، نياز به تدوين كتابى جداگانه دارد ، آن هم كتاب مشروح و مفصّل . . . مثلا بطور نمونه به اين بيت