397
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن * مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن
خوش به جاى خويشتن بود اين نشست خسروى * تا نشنيد هر كسى اكنون به جاى خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت * كاسم اعظم كرد ازو كوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد ، اين خانه ، كز خاك درش : * هر نفس با بوى رحمت مىوزد باد يمن
شوكت پورپشنگ و تيغ عالمگير او * در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگانىّ چرخت رام شد در زير زين * شهسوارا خوش به ميدان آمدى گوئى بزن
جويبار ملك را آب از سرِ شمشير تست * تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بكن
بعد ازين نشگفت اگر با نكهت خلق خوشت * خيزد از صحراى ايذج ( 1 ) نافهء مشك ختن
گوشهگيران انتظار جلوهء خوش مىكشند * برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
مشورت با عقل كردم گفت حافظ مى بنوش * ساقيا مى ده به قول مستشار مؤتمن
اى صبا بر ساقى بزم اتابك عرضه دار * تا از آن جام زرافشان جرعهاى بخشد به من ( 2 ) .