389
فاتحهئى چو آمدى بر سر خستهئى بخوان * لب بگشا كه مىدمد لعل لبت به مرده جان
آنكه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مىرود * گو نفسى كه روح را مىكنم از پىاش روان
اى كه طبيبِ خستهئى ، روى زبان من ببين * كاين دم و دود سينهام بار دل است بر زبان
گرچه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت * همچو تبم نمىرود آتش مهر از استخوان
جان و دلم ز خال تو هست در آتش فتن * جسمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين : * نبض مرا كه مىدهد هيچ ز زندگى نشان ؟
آنكه مدام شيشهام از مى عشق داده است ( 1 ) * شيشهام از چه مىبرد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آبزندگى شعر تو داد شربتم * ترك طبيب كن بيا نسخهء شربتم بخوان .