تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨

384

ما برآريم شبى دست و دعائى بكنيم ( 1 ) * غم هجران ترا چاره ز جائى بكنيم
دل بيمار شد از دست ، رفيقان مددى * تا طبيبش به سر آريم و دوائى بكنيم
آنكه بىجرم به رنجيد و به تيغم زد و رفت * بازش آريد خدا را كه صفائى بكنيم
در ره نفس كزو سينهء ما بتكده شد * تير آهى بگشائيم و غزائى ( 2 ) بكنيم
خشك شد بيخ طرب ! راه خرابات كجاست * تا در آن آب‌وهوا نشو و نمائى بكنيم
مدد از خاطر رندان طلب اى دل ، ورنه : * كار صعب است مبادا كه خطائى بكنيم
سايهء طاير كم‌حوصله كارى نكند * طلبِ سايهء ميمون هُمائى بكنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه كجاست ( 3 ) * تا بقول و غزلش ساز و نوائى بكنيم .