385
ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نكنيم * جامهء كس سيه ( 1 ) و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و پيش بَد است * كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم * سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعهء رندان نه به حرمت نوشد * التفاتش به مى صافِ ( 2 ) مروّق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان * فكر اسب سيه و زين مغرّق ( 3 ) نكنيم
آسمان كشتى ارباب هنر مىشكند * تكيه آن بِه كه برين بحر معلّق نكنيم
گر بدى گفت حسودىّ و رفيقى رنجيد * گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او * ور ، به حق گفت ، جدل با سخن ( 4 ) حق نكنيم .