[ بار امانت ] :
« آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعهء كار بنام من ديوانه زدند . »
( حافظ ) .
غزل عرفانى
من دانم و پيمان الستى كه تو دارى * دين و دلم افتاده به شستى كه تو دارى
دستِ همه را دستِ تواناى تو بر بست * بسيار كند مُعجزه دستى كه تو دارى
محدود بود اين يك و « آن » تا ، به ابد هست * هستى كه مرا باشد و هستى كه تو دارى
در كون و مكان ، عاقل و هُشيار نمانده است * با جاذبهء نرگِسِ مستى كه تو دارى
نازِ تو نياز آرد و پايان نپذيرد * اين مرحلهء بست و گسستى كه تو دارى
گر بارِ امانت كُشدم هيچ غمم نيست * من دانم و پيمان الَستى كه تو دارى
سيّد هادى حائرى « كُورش » صفحهء دوم مجلهء « آشنا » [ چاپ تهران ] شمارهء سيزدهم ، مهر و آبان 1372 بنياد انديشه اسلامى .