239
جهان بر ابروى عيد از هلال ، وسمه كشيد * هلال عيد در ابروى يار بايد ديد
شكسته گشت چو پشت هلال ، قامت من * كمان ابروى يارم چو بارِ وسمه كشيد ( 1 )
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت * كه گل به بوى تو بر تن چو صبح ، جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود كه بود : * گل وجود من آغشتهء گلاب و نبيد ( 2 )
بيا كه با تو بگويم غم ملالت دل * چرا كه بىتو ندارم مجال گفت و شنيد
بهاى وصل تو گر جان بود خريدارم * كه جنس خوب مبصّر به هر چه ديد خريد
چو ماه روى تو در شام زلف مىديدم * شبم به روى تو روشن چو روز مىگرديد
به لب رسيد مرا جان و برنيامد كام * به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روى تو حافظ نوشت حرفى چند * بخوان ز نظمش و در گوش كن چو مرواريد .