151
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد * شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن * گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد
قدّ خميدهء ما ، سهلت نمايد امّا : * بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
از شرم در حجابم ساقى تلطفى كن * باشد كه بوسهاى خوش بر آن دهان توان زد
بر جويبار چشمم گر سايه افكند دوست * بر خاك رهگذارش آبروان توان زد ( 1 )
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازى * جام مى مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد ( 2 ) برگ سراى سلطان * مائيم و كهنهدلقى كاتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند * عشق است ( 3 ) و داو اوّل بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد درى گشودن * سرها بدين تخيّل بر آستان توان زد