150
سحر چون خسرو خاور ، علم بر كوهساران زد * به دست مرحمت يارم درِ امّيدواران زد
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست * برآمد خندهء خوش بر غرور كامكاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست * گره بگشود از گيسوى و بر دلهاى ياران زد ( 1 )
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست * كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
كدام آهن دلش آموخت اين آيين عيّارى * كز اوّل چون برون آمد ، ره شبزندهداران زد
خيال شهسوارى پخت و شد ناگه دل مسكين * خداوندا نگه دارش كه بر قلب سواران زد
در آبورنگ رخسارش چه خون خورديم و جان داديم ( 2 ) * چو نقشش دست داد اوّل رقم بر جانسپاران زد
منش با خرقهء پشمين كجا اندر كمند آرم * زره موئى كه مژگانش ره خنجرگذاران ( 3 ) زد
نظر بر قرعهء توفيق و يمن دولت شاه است * بده كام دل حافظ كه فال بختياران زد