چو آن سرو روان شد كاروانى * چو شاخ سرو مىكن ديده بانى
مده جام مى و پاى گُل از دست * ولى غافل مباش از دهر سرمست
لب سرچشمهاى و طرف جوئى * نم اشكىّ و با خود گفتوگوئى
نياز من چه وزن آرد بدين ساز * كه خورشيد غنى شد كيسهپرداز
به ياد رفتگان و دوستداران * موافق گَردْ با ابر بهاران
چنان بىرحم زد تيغ جدائى * كه گوئى خود نبودست آشنائى
چو نالان آمدت آبروان پيش * مدد بخشش از آب ديدهء خويش
نكرد آن همدم ديرين مدارا * مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارك پى تواند * كه اين تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بين و از خرمهره بگذر * ز طرزى كان نگردد شهره بگذر
چو من ماهىّ كلك آرم بتحرير * تو از نون و القلم مىپرس تفسير
روان را با خرد در هم سرشتم * وزان تخمى كه حاصل بود كشتم
فرحبخشى درين تركيب پيداست * كه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بيا وز نكهت اين طيب امّيد * مشام جان معطّر ساز جاويد