[ 492 سلامى چو بوى خوش آشنائى ]
سلامى چو بوى خوش آشنائى * بدان مردم ديدهء روشنائى
درودى چو نور دل پارسايان * بدان شمع خلوتگه پارسائى
نمىبينم از همدمان هيچ بر جاى * دلم خون شد از غصّه ساقى كجائى
ز كوى مُغان رُخ مگردان كه آنجا * فروشند مفتاح مشكلگشائى
عروس جهان گرچه در حدّ حسنست * ز حد مىبرد شيوهء بىوفائى
دل خستهء من گرش همّتى هست * نخواهد ز سنگين دلان موميائى
مى صوفىافكن كجا مىفروشند * كه در تابم از دست زهد ريائى
رفيقان چنان عهد صُحبت شكستند * كه گوئى نبودست خود آشنائى
مرا اگر تو بگذارى اى نفس طامع * بسى پادشائى كنم در گدائى
بياموزمت كيمياى سعادت * ز همصحبت بد جدائى جدائى
مكن حافظ از جور دوران شكايت * چه دانى تو اى بنده كار خدائى
[ 493 اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى ]
اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى * دل بىتو بجان آمد وقتست كه بازآئى
دايم گُل اين بُستان شاداب نمىماند * درياب ضعيفان را در وقت توانائى