كشتى باده بياور كه مرا بىرُخ دوست * گشت هر گوشهء چشم از غم دل دريائى
سخن غير مگو با من معشوقهپرست * كز وى و جام ميم نيست بكس پروائى
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكدهاى با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى ازينست كه حافظ دارد * آه اگر از پى امروز بود فردائى
[ 491 به چشم كردهام ابروى ماهسيمائى ]
به چشم كردهام ابروى ماهسيمائى * خيال سبزخطى نقش بستهام جائى
اميد هست كه منشور عشقبازى من * از آن كمانچهء ابرو رسد به طغرائى
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت * در آرزوى سر و چشم مجلسآرائى
مكدّرست دل آتش بخرقه خواهم زد * بيا ببين كه كرا مىكند تماشائى
بروز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه مىرويم بداغ بلندبالائى
زمام دل به كسى دادهام من درويش * كه نيستش بكس از تاج و تخت پروائى
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند * عجب مدار سرى اوفتاده در پائى
مرا كه از رُخ او ماه در شبستانست * كجا بود بفروغ ستاره پروائى
فراق وصل چه باشد رضاى دوست طلب * كه حيف باشد ازو غير او تمنّائى
دُرر ز شوق برآرند ماهيان به نثار * اگر سفينهء حافظ رسد به دريائى