اى عُنصر تو مخلوق از كيمياى عزّت * وى دولت تو ايمن از وصمت تباهى
ساقى بيار آبى از چشمهء خرابات * تا خرقهها بشوئيم از عجب خانقاهى
عُمريست پادشاها كز مى تُهيست جامم * اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى
گر پرتوى ز تيغت بركان و معدن افتد * ياقوت سُرخرو را بخشند رنگ كاهى
دانم دلت ببخشد بر عجز شبنشينان * گر حال بنده پُرسى از باد صبحگاهى
جائى كه برق عُصيان بر آدم صفى زد * ما را چگونه زيبد دعوىّ بىگناهى
حافظ چو پادشاهت گهگاه مىبرد نام * رنجش ز بخت منما بازآ بعُذر خواهى
[ 490 در همه دير مُغان نيست چو من شيدائى ]
در همه دير مُغان نيست چو من شيدائى * خرقه جائى گرو باده و دفتر جائى
دل كه آيينهء شاهيست غبارى دارد * از خدا مىطلبم صُحبت روشنرأيى
كردهام توبه بدست صنم بادهفروش * كه دگر مى نخورم بىرُخ بزمآرائى
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج * نروند اهل نظر از پى نابينائى
شرح اين قصّه مگر شمع برآرد به زبان * ورنه پروانه ندارد به سخن پروائى
جويها بستهام از ديده به دامان كه مگر * در كنارم بنشانند سهى بالائى