كار خود گر بكرم بازگذارى حافظ * اى بسا عيش كه با بخت خدا داده كنى
اى صبا بندگى خواجه جلال الدّين كن * كه جهان پُرسمن و سوسن آزاده كنى
[ 482 اى دل بكوى عشق گذارى نمىكنى ]
اى دل بكوى عشق گذارى نمىكنى * اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى
چوگان حكم در كف و گوئى نمىزنى * باز ظفر بدست و شكارى نمىكنى
اين خون كه موج مىزند اندر جگر ترا * در كار رنگ و بوى نگارى نمىكنى
مشكين از آن نشد دم خُلقت كه چون صبا * بر خاك كوى دوست گُذارى نمىكنى
ترسم كزين چمن بنرى آستين گل * كز گُلشنش تحمّل خارى نمىكنى
در آستين جان تو صد نافه مدرجست * وان را فداى طرّهء يارى نمىكنى
ساغر لطيف و دلكش و مىافكنى به خاك * و انديشه از بلاى خمارى نمىكنى
حافظ برو كه بندگى پادشاه وقت * گر جمله مىكنند تو بارى نمىكنى
[ 483 سحرگه رهروى در سرزمينى ]
سحرگه رهروى در سرزمينى * همىگفت اين مُعمّا با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه برآرد اربعينى