من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست * تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آبست * اسير خويش گرفتى بكش چنان كه تو دانى
اميد در كمر زركشت چگونه ببندم * دقيقهايست نگارا در آن ميان كه تو دانى
يكيست تركى و تازى درين معامله حافظ * حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى
[ 477 دو يار زيرك و از بادهء كهن دو منى ]
دو يار زيرك و از بادهء كهن دو منى * فراغتىّ و كتابىّ و گوشهء چمنى
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم * اگر چه در پيم افتند هر دم انجمنى
هر آنكه كُنج قناعت بگنج دنيا داد * فروخت يوسف مصرى بكمترين ثمنى
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود * بزهد همچو توئى يا بفسق همچو منى
ز تند باد حوادث نمىتوان ديدن * درين چمن كه گلى بوده است ياسمنى
ببين در آينهء جام نقشبندى غيب * كه كس به ياد ندارد چنين عجب زمنى
ازين سَموم كه بر طرف بوستان بگذشت * عجب كه بوى گلى هست و رنگ نسترنى
بصبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند * چنين عزيز نگينى بدست اهرمنى
مزاج دهر تبه شد درين بلا حافظ * كجاست فكر حكيمىّ و راى برهمنى