خدا زان خرقه بيزارست صد بار * كه صد بُت باشدش در آستينى
مروّت گرچه نامى بىنشانست * نيازى عرضه كُن بر نازنينى
ثوابت باشد اى داراى خرمن * اگر رحمى كُنى بر خوشه چينى
نمىبينم نشاط عيش در كس * نه درمان ولى نه درد دينى
درونها تيره شد باشد كه از غيب * چراغى بركند خلوتنشينى
گر انگشت سُليمانى نباشد * چه خاصيّت دهد نقش نگينى
اگر چه رسم خوبان تندخوئيست * چه باشد گر بسازد با غمينى
ره ميخانه بنما تا بپُرسم * مآل خويش را از پيش بينى
نه حافظ را حضور درس خلوت * نه دانشمند را علم اليقينى
[ 484 تو مگر بر لب آبى بهوس بنشينى ]
تو مگر بر لب آبى بهوس بنشينى * ورنه هر فتنه كه بينى همراز خود بينى
به خدائى كه توئى بندهء بُگزيده او * كه برين چاكر ديرينه كسى نگزينى
گر امانت بهسلامت ببرم باكى نيست * بىدلى سهل بود گر نبود بىدينى
ادب و شرم ترا خسرو مهرويان كرد * آفرين بر تو كه شايستهء صدچندينى