تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوهء او * اگر كُنم گله‌اى غمگسار من باشى
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند * گرت ز دست برآيد نگار من باشى
شبى بكلبهء احزان عاشقان آيى * دمى انيس دل سوگوار من باشى
شود غزالهء خورشيد صيد لاغر من * گر آهوئى چو تو يكدم شكار من باشى
سه بوسه كز دو لبت كرده‌اى وظيفهء من * اگر ادا نكنى قرض دار من باشى
من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبى * بجاى اشك روان در كنار من باشى
من ار چه حافظ شهرم جوى نمىارزم * مگر تو از كرم خويش يار من باشى

[ 458 اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى ]

اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى * بىزر و گنج به صد حشمت قارون باشى
در مقامى كه صدارت بفقيران بخشند * چشم دارم كه بجاه از همه افزون باشى
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن * شرط اوّل قدم آنست كه مجنون باشى
نقطهء عشق نمودم به تو هان سهو مكُن * ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ره ز كه پرسى چه كنى چون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنماى * ور خود از تخمهء جمشيد و فريدون باشى