[ 427 چراغ روى ترا شمع گشت پروانه ]
چراغ روى ترا شمع گشت پروانه * مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد كه قيد مجانين عشق مىفرمود * ببوى سنبل زلف تو گشت ديوانه
ببوى زلف تو گر جان بباد رفت چه شد * هزار جان گرامى فداى جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش * نگار خويش چو ديدم بدست بيگانه
چه نقشها كه برانگيختيم و سود نداشت * فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رُخ زيباى او بجاى سپند * به غير خال سياهش كه ديد به دانه
بمژده جان بصبا داد شمع در نفسى * ز شمع روى تواش چون رسيد پروانه
مرا بدور لب دوست هست پيمانى * كه بر زبان نبرم جُز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوى كه باز * فتاد در سر حافظ هواى ميخانه
[ 428 سحرگاهان كه مخمور شبانه ]
سحرگاهان كه مخمور شبانه * گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را رهتوشه از مى * ز شهر هستيش كردم روانه
نگار مىفروشم عشوهاى داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه
ز ساقىّ كمان ابرو شنيدم * كه اى تير ملامت را نشانه