تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
گلى كان پايمال سرو ما گشت * بود خاكش ز خون ارغوان به
بخلدم دعوت اى زاهد مفرما * كه اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداى كوى او باش * به حكم آنكه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران * كه راى پير از بخت جوان به
شبى مىگفت چشم كس نديدست * ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده‌رود آب‌حياتست * ولى شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شكّر * و ليكن گفتهء حافظ از آن به

[ 420 ناگهان پرده برانداخته‌اى يعنى چه ]

ناگهان پرده برانداخته‌اى يعنى چه * مست از خانه برون تاخته‌اى يعنى چه
زلف در دست صبا گوش بفرمان رقيب * اين‌چنين با همه در ساخته‌اى يعنى چه
شاه خوبانى و منظور گدايان شده‌اى * قدر اين مرتبه نشناخته‌اى يعنى چه
نه سر زلف خود اوّل تو بدستم دادى * بازم از پاى درانداخته‌اى يعنى چه
سخنت رمز دهان گفت و كمر سرّ ميان * وز ميان تيغ بما آخته‌اى يعنى چه
هركس از مُهرهء مِهر تو بنقشى مشغول * عاقبت با همه كج باخته‌اى يعنى چه