بر آستانه ميخانه گر سرى بينى * مزن بپاى كه معلوم نيست نيّت او
بيا كه دوش بمستى سروش عالم غيب * نويد داد كه عامست فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيّت او
نمىكند دل من ميل زُهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فرّ دولت او
مدام خرقهء حافظ بباده در گروست * مگر ز خاك خرابات بود فطرت او
[ 406 گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو ]
گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو * از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست * غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل بهندوى زلف ما * كانجا هزار نافهء مشكين به نيمجو
تخم وفا و مهر درين كهنه كشتهزار * آنگه عيان شود كه بود موسم درو
ساقى بيار باده كه رمزى بگويمت * از سرّ اختران كهن سير و ماه نو
شكل هلال هر سرمه مىدهد نشان * از افسر سيامك و ترك كلاه زو
حافظ جناب پير مغان مأمن وفاست * درس حديث عشق برو خوان و زو شنو