نقشى بر آب مىزنم از گريه حاليا * تا كى شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مىكنم * تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كارى نمىرود * هم مستى شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اى صبا * با شاه دوستپرور دشمن گداز من
[ 401 چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من ]
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من * ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روى رنگين را بهر كس مىنمايد همچو گُل * ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين * گفت مىخواهى مگر تا جوى خون راند ز من
او بخونم تشنه و من بر لبش تا چون شود * كام بستانم ازو ياد او بستاند ز من
گر چو فرهادم بتلخى جان برآيد باك نيست * بس حكايتهاى شيرين بازمىماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود * ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد * كو به چيزى مختصر چون بازمىماند ز من
صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم * عشق در هر گوشهاى افسانهاى خواند ز من