شاه شوريده سران خوان من بىسامان را * زانكه در كمخردى از همه عالم بيشم
بر جبين نقش كن از خون دل من خالى * تا بدانند كه قربان تو كافركيشم
اعتقادى بنما و بگذر بهر خدا * تا درين خرقه ندانى كه چه نادرويشم
شعر خونبار من اى باد بدان يار رسان * كه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده خورم ور نه چهكارم با كس * حافظِ راز خود و عارف وقت خويشم
[ 342 حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم ]
حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوشالحانيست * روم بگلشن رضوان كه مُرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس * كه در سراچهء تركيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوى شوق مىآيد * عجب مدار كه هم درد نافهء ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار * كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم