دوش مىگفت كه حافظ همه رويست و ريا * بجُز از خاك درش با كه بود بازارم
[ 325 گر دست دهد خاك كف پاى نگارم ]
گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خطّ غبارى بنگارم
بر بوى كنار تو شدم غرق و اميدست * از موج سرشكم كه رساند بكنارم
پروانهء او گر رسدم در طلب جان * چون شمع همان دم بدمى جان بسپارم
امروز مكش سر ز وفاى من و انديش * زان شب كه من از غم بدعا دست برآرم
زلفين سياه تو بدلدارى عشّاق * دادند قرارىّ و ببردند قرارم
اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كان بوى شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاكى كه پس از من * زين در نتواند كه برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيزست * عمرى بود آن لحظه كه جان را بلب آرم
[ 326 در نهانخانهء عشرت صنمى خوش دارم ]
در نهانخانهء عشرت صنمى خوش دارم * كز سر زلف و رُخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و مىخواره به آواز بلند * وين همه منصب از آن حور پريوش دارم