تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
خواهم اندر عقبش رفت بياران عزيز * شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد
گر نثار قدم يار گرامى نكنم * گوهر جان بچه كار دگرم بازآيد
كوس نودولتى از بام سعادت بزنم * گر ببينم كه مه نوسفرم بازآيد
مانعش غلغل چنگست و شكر خواب صبوح * ورنه گر بشنود آه سحرم بازآيد
آرزومند رُخ شاه چو ماهم حافظ * همّتى تا به‌سلامت ز درم بازآيد

[ 237 نفس برآمد و كام از تو برنمىآيد ]

نفس برآمد و كام از تو برنمىآيد * فغان كه بخت من از خواب درنمىآيد
صبا به چشم من انداخت خاكى از كويش * كه آب‌زندگيم در نظر نمىآيد
قد بلند ترا تا ببر نمىگيرم * درخت كام و مرادم ببر نمىآيد
مگر به روى دلاراى يار ما ور نى * به‌هيچ‌وجه دگر كار برنمىآيد
مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادى ديد * و زان غريب بلاكش خبر نمىآيد
ز شست صدق گُشادم هزار تير دعا * ولى چه سود يكى كارگر نمىآيد
بسم حكايت دل هست با نسيم سحر * ولى ببخت من امشب سحر نمىآيد
درين خيال بسرشد زمان عُمر و هنوز * بلاى زلف سياهت بسر نمىآيد