غفلت حافظ درين سرا چه عجب نيست * هر كه بميخانه رفت بىخبر آيد
[ 233 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد ]
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر * كز آتش درونم دود از كفن برآيد
بنماى رُخ كه خلقى واله شوند و حيران * بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لبست و حسرت در دل كه از لبانش * نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم * خود كام تنگدستان كى زان دهن برآيد
گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان * هرجا كه نام حافظ در انجمن برآيد
[ 234 چو آفتاب مى از مشرق پياله برآيد ]
چو آفتاب مى از مشرق پياله برآيد * ز باغ عارض ساقى هزار لاله برآيد
نسيم در سر گل بشكند كُلالهء سُنبل * چو از ميان چمن بوى آن كُلاله برآيد
حكايت شب هجران نه آن حكايت حاليست * كه شمّهء ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گرد خوان نگون فلك طمع نتوان داشت * كه بىملالت صد غصّه يك نواله برآيد
بسعى خود نتوان برد پى بگوهر مقصود * خيال باشد كاين كار بىحواله برآيد