[ 216 آن يار كزو خانهء ما جاى پرى بود ]
آن يار كزو خانهء ما جاى پرى بود * سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر ببويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود
تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد * تا بود فلك شيوهء او پردهدرى بود
منظور خردمند من آن ماه كه او را * با حُسن ادب شيوهء صاحبنظرى بود
از چنگ منش اختر بدمهر بدربُرد * آرى چكنم دولت دور قمرى بود
عُذرى بنه اى دل كه تو درويشى و او را * در مملكت حُسن سر تا جورى بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسررفت * باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين * افسوس كه آن گنج روان رهگذرى بود
خود را بكش اى بلبل ازين رشك كه گل را * با باد صبا وقت سحر جلوهگرى بود
هر گنج سعادت كه خدا داد بحافظ * از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود
[ 217 مسلمانان مرا وقتى دلى بود ]
مسلمانان مرا وقتى دلى بود * كه با وى گفتمى گر مشكلى بود
بگردابى چو مىافتادم از غم * بتدبيرش اميد ساحلى بود
دلى همدرد و يارى مصلحت بين * كه استظهار هر اهل دلى بود