تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
در شب قدر ار صبوحى كرده‌ام عيبم مكن * سرخوش آمد يار و جامى بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد * دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود

[ 207 ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود ]

ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود * ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك * بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معانى مىكرد * عشق مىگفت بشرح آنچه برو مشكل بود
آه از آن جور و تطاول كه درين دامگه است * آه از آن سوز و نيازى كه در آن محفل بود
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان بخرابات شدم * خم مىديدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق * مفتى عقل درين مسئله لايعقل بود
راستى خانم فيروزهء بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود
ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سر پنجهء شاهين قضا غافل بود

[ 208 خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود ]

خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود * گر تو بيداد كنى شرط مروّت نبود