به صفاى دل رندان صبوحىزدگان * بس در بسته بمفتاح دعا بگشايند
نامهء تعزيت دختر زر بنويسند * تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشايند
گيسوى چنگ ببرّيد بمرگ مى ناب * تا حريفان همه خون از مژها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند * كه در خانهء تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه كه دارى تو ببينى فردا * كه چه زُنار ز زيرش بدغا بگشايند
[ 203 سالها دفتر ما در گرو صهبا بود ]
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود * رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
نيكى پير مغان بين كه چو ما بدمستان * هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوئيد بمى * كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حُسنشناسى اى دل * كاين كسى گفت كه در علم نظر بينا بود
دل چو پرگار بهر سو دورانى مىكرد * وندران دايره سرگشتهء پابرجا بود
مطرب از درد محبّت عملى مىپرداخت * كه حكيمان جهان را مژه خونپالا بود
مىشكفتم ز طرب زانكه چو گل بر لب جوى * بر سرم سايهء آن سرو سهى بالا بود
پير گلرنگ من اندر حق ارزقپوشان * رخصت خبث نداد ار نه حكايتها بود