مژدگانى بده اى خلوتى نافهگشاى * كه ز صحراى خُتن آهوى مشكين آمد
گريه آبى برُخ سوختگان بازآورد * ناله فريادرس عاشق مسكين آمد
مُرغ دل باز هوادار كمان ابروئيست * اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد
ساقيا مى بده و غم مخور از دشمن و دوست * كه بكام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدى ايّام چو ديد ابر بهار * گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفتهء حافظ بشنيد از بلبل * عنبرافشان به تماشاى رياحين آمد
[ 177 نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند ]
نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هر كه آينه سازد سكندرى داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست * كلاه دارى و آيين سرورى داند
تو بندگى چو گدايان به شرط مُزد مكن * كه دوست خود روش بندهپرورى داند
غلام همّت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيمياگرى داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى * و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچهاى شيوهء پرى داند
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند