تو خود اى گوهر يكدانه كجائى آخر * كز غمت ديدهء مردم همه دريا باشد
از بُن هر مژهام آب روانست بيا * اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد
چون گُل و مى دمى از پرده برون آى و درا * كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
ظلّ ممدود خم زلف توام بر سر باد * كاندرين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز بحافظ نكند ميل آرى * سرگرانى صفت نرگس رعنا باشد
[ 158 من و انكار شراب اين چه حكايت باشد ]
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد * غالباً اينقدرم عقل و كفايت باشد
تا بغايت ره ميخانه نمىدانستم * ورنه مستورى ما تا بچه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستىّ و نياز * تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد
زاهد ار راه برندى نبرد معذورست * عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
من كه شبها ره تقوى زدهام با دف و چنگ * اين زمان سر بره آرم چه حكايت باشد
بندهء پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پير ما هر چه كند عين عنايت باشد
دوش ازين غصّه نخفتم كه رفيقى مىگفت * حافظ ار مست بود جاى شكايت باشد