من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست * كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
كدام آهن دلش آموخت اين آيين عيّارى * كز اوّل چون برون آمد ره شبزندهداران زد
خيال شهسوارى پخت و شد ناگه دل مسكين * خداوندا نگه دارش كه بر قلب سواران زد
در آبورنگ رُخسارش چه جان داديم و خون خورديم * چو نقشش دست داد اوّل رقم بر جانسپاران زد
منش با خرقهء پشمين كجا اندر كمند آرم * زره موئى كه مژگانش ره خنجرگذاران زد
نظر بر قُرعهء توفيق و يمن دولت شاهست * بده كام دل حافظ كه فال بختياران زد
شهنشاه مظفّر فر شجاع ملك و دين منصور * كه جود بىدريغش خنده برابر بهاران زد
از آن ساعت كه جام مى بدست او مُشرّف شد * زمانه ساغر شادى به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آنروز بدرخشيد * كه چون خورشيد انجمسوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق اى دل * كه چرخ اين سكّهء دولت بدور روزگاران زد
[ 154 راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد ]
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد * شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن * گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد
قدّ خميدهء ما سهلت نمايد امّا * بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد