در خانقه نگنجد اسرار عشقبازى * جام مى مُغانه هم با مُغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراى سلطان * مائيم و كهنهدلقى كاتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند * عشقست و داد اوّل بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد درى گشودن * سرها بدين تخيّل بر آستان توان رد
عشق و شباب و رندى مجموعهء مرادست * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست * گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد
حافظ بحقّ قرآن كز شيد و زرق بازآى * باشد كه گوى عيشى در اين جهان توان زد
[ 155 اگر روم ز پيش فتنها برانگيزد ]
اگر روم ز پيش فتنها برانگيزد * ور از طلب بنشينم بكينه برخيزد
و گر برهگذرى يكدم از وفادارى * چو گرد در پيش افتم چو باد بگريزد
دگر كنم طلب نيمبوسه صد افسوس * ز حقّهء دهنش چون شكر فروريزد
من آن فريب كه در نرگس تو مىبينم * بس آب روى كه با خاك ره برآميزد
فراز و نشيب بيابان عشق دام بلاست * كجاست شيردلى كز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبورى كه چرخ شعبدهباز * هزار بازى ازين طرفه تر برانگيزد