ترا آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى * كه شادىّ جهانگيرى غم لشكر نمىارزد
چو حافظ در قناعت كوش وز دينىّ دون بگذر * كه يك جو منّت دو نان به صد من زر نمىارزد
[ 152 در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد ]
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهء كرد رُخت ديد ملك عشق نداشت * عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
عقل مىخواست كزان شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان برهمزد
مُدّعى خواست كه آيد بتماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد
ديگران قرعهء قسمت همه بر عيش زدند * دل غمديدهء ما بود كه هم بر غم زد
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت * دست در حلقهء آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آنروز طربنامهء عشق تو نوشت * كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد
[ 153 سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد ]
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد * بدست مرحمت يارم درِ امّيدواران زد
چو پيش صُبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست * برآمد خندهء خوش بر غرور كامگاران زد
نگارم دوش در مجلس بعزم رقص چون برخاست * گره بگشود از ابرو و بر دلهاى ياران زد