بمُطربان صبوحى دهيم جامهء چاك * بدين نويد كه باد سحر گهى آورد
بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان * درين جهان ز براى دل رهى آورد
همىرويم بشير از با عنايت بخت * زهى رفيق كه بختم بهمرهى آورد
بجبر خاطر ما كوش كاين كلاه نمد * بسا شكست كه با افسر شهى آورد
چه نالها كه رسيد از دلم بخرمن ماه * چو ياد عارض آن ماه خرگهى آورد
رساند رايت منصور بر فلك حافظ * كه التجا بجناب شهنشهى آورد
[ 148 يارم چو قدح بدست گيرد ]
يارم چو قدح بدست گيرد * بازار بُتان شكست گيرد
هركس كه بديد چشم او گفت * كو محتسبى كه مست گيرد
در بحر فتادهام چو ماهى * تا يار مرا بشست گيرد
در پاش افتادهام بزارى * آيا بود آنكه دست گيرد
خرّم دل آنكه همچو حافظ * جامى ز مى الست گيرد
[ 149 دلم جُز مهر مهرويان طريقى برنمىگرد ]
دلم جُز مهر مهرويان طريقى برنمىگرد * ز هر در مىدهم پندش و ليكن درنمىگيرد