چو دام طُرّه افشاند ز گرد خاطر عُشّاق * بغمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
بيفشان جرعهء بر خاك و حال اهل دل بشنو * كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گُل مشو در دامش اى بلبل * كه بر گل اعتمادى نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از واى شحنهء مجلس * كه مى با ديگرى خوردست و با من سر گران دارد
بفتراك ار همىبندى خدا را زود صيدم كن * كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد
ز سر و قدّ دلجويت مكن محروم چشمم را * بدين سرچشمهاش بنشان كه خوش آبى روان دارد
ز خوف هجرم ايمن كن اگر امّيد آن دارى * كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيّار شهرآشوب * بتلخى گشت حافظ را و شكّر در دهان دارد
[ 121 هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد ]
هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد * سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر ملك سليمانست * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشكين چو آنش هست و اينش هست * بنازم دلبر خود را كه حُسنش آن و اين دارد
به خوارى منگر اى مُنعم ضعيفان و نحيفان را * كه صدر مجلس عشرت گداى رهنشين دارد